عین کوه ...
استوار ...
میخ! ...

عین آب ...
روان ...
پر شور ...

باش !!!
داره بوش میاد ...
بوی هلال ماه ...
گوش کن ...
داره صداش میاد ...
صدای اذن ورود ...

ولی گویم که من دانم ! ولی قلب کسی محرم بدانها نیست...
کسی میگفت : "زبانم در دهان باز بسته است"...
ولی گویم زبانم در دهان باز، باز است ! ولی گوش کسی محرم بدانها نیست...
کسی میگفت : "خیال نا شناسی آشنا رنگ ،گهی می سوزدم گه می نوازد"...
ولی گویم خیال آشنایی لیک بیرنگ، دمادم سوزدم هردم نوازد...ولی قلب کسی محرم به آن دیر اشنای بهترین رنگ،
نبودست و نباشد ،...
امیدی در دلم گوید که آید...
آه...چه صفايي بود تو را اي حسين...عرفه را پشت سرنهاده اي و اينک روز به روز به سوي محبوبت نزديک تر مي شوي...عرفه اي که حق معرفت را در آن ادا کرده اي...
خيمه گاهت در کربلا انتظار ورودت را مي کشد تا قدوم مبارکت را بر خاکش نهي٬ تا خاک کربلا تازه مفهوم پيدا کند...مقدس شود...ملکوت را بفهمد...منتظر دويدن پاهاي برهنه فرزندان پيامبر است...منتظر اشک هاي زينب...منتظر آه رقيه....منتظر عطش سکينه...و منتظر دستان علمدارت...تا آنگاه مقدس شود و با خون اولاد زهراي مرضيه و علي مرتضي غسل طهارت کند و طيب و طاهر شود!...
ذوالجناح لحظه به لحظه طاقت از کف ميدهد هرگاه از مرکبش به پايين مي آيي...احساس سنگيني مي کند وقتي تو را بر دوشش حس نمي کند!...فقط با حضور توست که ملکوت را...رايحه دلپذير اهل بيت را حس مي کند؛ نرم تر از وزش باد بر يال سپيدش...
تنها دعاي زينب اين است که خدا خواب را بر چشمان اشکبارش حرام گرداند تا لحظه اي از ديدنت غافل نشود و ماه جمالت را نبيند...حتي در روي مقتل...
آه...اي حسين...امان از دل زينب در آن هنگام...
آه... اي حسين...اما تو شور لقاي حق را در سر داري و بس...مي داني که کوفيان و شاميان چه خواهند کرد...مي داني...همه را مي داني...اما همه را حضرت دوست مي بيني و ديگر هيچ...آنقدر محو تماشا شده اي...آنقدر لذت ديدارش را عشق مي ورزي که دلت مي خواهد همگان را در آن لذت ازلي و ابدي شريک گرداني...
خارها را در کربلا از زمين با همين دستان مبارکت برمي چيني تا به همه بفهماني که:" آه... اي فرزند آدم...دلت را همچون کويرِ بي خار کن! بي غل و غش...بي پيرايه...پاک پاک...خارهاي ظلمات جهل انساني را بر کن تا رد پاي فرزندان پيامبر رحمت را بر پهناي دلت حس کني... چه اگر خاري باشد هرگز احساس نخواهي کرد...خارها را برکَن تا رضايش را با چشم جان در يابي..." اما...اما آنقدر شکمهاشان از حرام پر گشته که حتي گوش سرشان نمي شنود چه رسد به ديدن روي دلدار با چشم دل...!!
هيهات...هيهات...کجاست ياري گري که ياريت کند؟؟...نداي"هل من ناصر" ات همه جا را در نورديده...به گوش همه عالميان رسيده....از ملک تا ملکوت وجود را پر کرده...اما کيست که بشنود؟؟...آيا اين گوشها همان گوشهاييند که قرار است در آدينه روزي نداي " انا المهدي" فرزند برومندت را از کعبه حرم امنِ دل شنوا باشند؟؟... وااسفا...وا مصيبتا...
اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل النقم....همان نقمات صمٌ بکمٌ عميٌ را مي گويم که گرفتار لايعقلون مي کند...همان لا يعقلوني که رجس را به ارمغان مي آورد!!!
آه...اي حسين...تو حسيني...فرزند زهراي اطهر و اسد الله الغالب...برادر حسن مجتبي همان کريم اهل بيت...روحي و ارواح العالمين بفداکم يا اهل بيت النبوة...روحي فداک يا حسن ابن علي...اگر حسين اينگونه باشد و اين مصائب را ديده باشد پس تو چه ديده اي :
که حسين يعني حسن کوچک!!!...

و می گذرد.....عاشورا ....روز دهم....
خورشید را اربا اربا می بینی...چندین قرص ماه را بر سر نیزه ها کرده اند و شهر به شهر و بادیه به بادیه می برند ، تا مگر مصباح الهدای جهان ، ظلمت نفس را روشن سازد...باد سرد صحرا در مقابل آه و سوز گرم ناله زینب کرنش می کند...یخهای خاک سرد شب بیابان های عراق در برابر سوزش پای رقیه آب می شوند...در سکوت شب کربلا صدای نهر علقمه جان را می کاهد و عباس را می خواند...گوش کن!..."عباس ، عباس، عباس..."
واینک در خرابه ای در شام سکناشان داده اند...این خرابه در مقابل دل ویرانه سکینه و جگر داغ دار رباب حرفی برای گفتن ندارد و اینان را در سکوت خود جای می دهد...زینب کاروانیان را آرام می کند...با آرامش علی گونه اش و با لطافت فاطمی اش یکایکشان را در خواب می کند به امید اینکه در عالم ملکوت عزیزان سر بر نیزه شان را بار دیگر ملاقات کنند...اما از گوشه ای از خرابه هنوز نوای جان کاهی دل را به لرزه می افکند :..."علی...جان مادر به فدایت..." ...گهواره ای نیست... همه را چون جگر مادر سوزانده اند...
همه جا را سکوت در نوردیده...باد سرد شب شام، در کوچه ها پنهان شده تا با آه گرم کاروانیان حرم، هم دردی کند تا مبادا موی پریشان رقیه را پریشان تر کند...در نیمه های شب بزرگ زن کوچک واقعه...دیدگان پر اندوهش را می گشاید و خوابی را که دیده بار دیگر برای خود تجسم می کند:
"خود پدر بود...با همان چشمان پر محبت همیشگی اش...با لبخندی که حتی در قتلگاه هم دریغش نمی کرد...مرا می خواند و می گفت به زودی به من خواهی پیوست دخترکم!...غم مباد اندر دلت...بخند که بابا طاقت اشک تو را ندارد...بخند که بار دیگر چهره مادرم فاطمه را با آن صورت نیلی ات...گوشهای خونینت...گوشواره شکسته ات...به یاد عمه ات نیاوری و داغش را دو صد چندان کنی......"
و آغوشش را گشود و بالهای او را در آغوش گرمش گرفت و بوییدش...بوی مادر در ملکوت بیشتر شد...
وحال ، زینب است و آه و داغ و سوز نای نینوا...زینب است و کوله باری سنگین...در فراغ مصباحش...او را ندارد تا عالم ظلمانی دنیا را با فروغش منور سازد تا مگر بشنوند...سفینه نجاتش را شکسته اند...پاره پاره کرده اند...هرگز نخواهند دید در تاریکنای ظلمات جهل...
غربت بیداد می کند و تنها زینب است که صداش را می شنود...وتنها چیزی را که به یاد می آورد کوچه بنی هاشم است و دستان بسته پدر...
و زینب در جانش این زمزمه طنین افکنده است که:
مسلمانان ! مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یا رب منزلی بود


و دیگر هیچ ...
هفتادودوشب مانده کمر خم بشود هفتادودو عاشق ز زمین کم بشود
هفتاد و دو میدان بلا در راه است هفتادو دو شب مانده محرم بشود

دلم هوای آفتاب کرده...
بدون سایه... روشن روشن... داغ داغ...
هوای آفتابی رو کرده که بزن توی چشم دلم تا کورش کنه... مجبورش کنه یه کم چشماش رو تنگ کنه که بتونه همه چیز رو با دقت تر ببینه...
دلم هوای آفتابی رو کرده که هر چی ابر توی آسمون دله رو بزن کنار و خودش رو نشون بده و به دلم بگه : ببین من هستم که روشنت کنم فقط باید خودت بخوای...
آره تا اون دل نخواد هیچی نمیشه... حتی روشن نمیشه... میمونه توی عمق تاریکی..." او کظلمات فی بحر لجی یغشیه موج من فوقه موج من فوقهسحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکد یریها و من لم یجعل الله له نورا فما له مننور " *
خدایا...
آفتاب دلم رو از پشت ابرای تیره و تارش بیار بیرون تا ببینه اون چیزایی رو که باید ببینه...
خدا... دلم دچار یه کسوف کامله... خیلی وقته منتظر باز شدن... نمیدونم اون چه ماهی هست که اومده روی آفتاب دلمو گرفته و نه میذاره قشنگی خودش تو تاریکی شبهای دراز و زمستونی پیدا بشه و نه میذار نور آفتابش روزای بلند تابستونی دلم رو روشن کنه...
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر ( شایدم از پشت ماه!!!)
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست...

--------------------------------
*پ.ن ۱: سوره مبارکه نور آیه شریفه ۴۰
*پ.ن ۲: البت دل پاک هم چیزیکه میخواد اونیکه خدا هم اونو میخواد...!
سپيده دم آيم، مگر تو را جويم
بگو كجايي؟
نشان تو، گه از زمين گاهي، ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي پويم
بگو كجايي؟
كي ، رود رخ ماهت از نظرم؟ ( درسته نديدمت مولا ، ولي منتظر اون روزم...
)
به غير نامت، كي نام دگر ببرم؟
اگر تورا جويم، حديث دل گويم
بگو كجايي؟
به دست تو دادم، دل پريشانم، دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا، بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟
يك دم از خيال من، نميروي از غزال من ،دگر چه پرسي ز حال من؟
تا هستم من، اسير كوي تو ام، به آرزوي توام
اگر تو را جويم، حديث دل گويم
بگو كجايي؟
به دست تو دادم، دل پريشانم، دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا، بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟

يه ليوان آب يخ....هممممممممممم.......
ولي كاش روحمم همونقدر گرمش بشه... جون بگيره... يخش باز شه.... داغ داغ........ خيس عرق........
يه ليوان چاي داغ....هممممممممم........
بازم.... پنج مرداد.... مسجدالنبي....
صلي الله عليك يا محمد ابن عبدالله(ص)...يا اباالزهرا(س)....

چیزی نمانده است که احرام حرم بربندم....
چیزی نمانده است که رسم بر گذر کوچه پر غربت و سرشار ز قربت که نهادند به نا مش بنی الهاشم را...
چیزی نمانده است که خاک در کوی فاطمه سرمه کنم...
چیزی نمانده است که بر گردم بقیع طوف کنم...
چیزی نمانده است که از بوی لطیف بی نشان پر گردم ...
چیزی نمانده است که بر خانه پیغمبر رحمت بنهم گام پر از عصیانم...
و به او عرضه کنم آنها را و بخواهم که شود واسطه بین و من و آنکه از اول و نهایت همه ام ختم به اوست...
چیزی نمانده است....
چیزی نمانده است....
چیزی نمانده است....
چیزی نمانده است....

یادم افتاد که این لذتی که این کبوتر داره می بره بعد از یه سری بال زدن و تلاش ممتدِّّ...تا توی آسمون آبی بتونه یه نفس، پر بشه از لطافت...
بعد یاد این دوتا آیه واقعا قابل تامل افتادم :
لیس للانسان الّا ما سعی
ان مع العسر یسری
یعنی انسان هیچ چیزی نیست جز تلاش و کوشش خودش...هیچی نیست...فقط کار و تلاششه...
سختی و آسونی همیشه باهم معیت دارن...همراه همن...با همن... نمیشه یکیش باشه یکیش نباشه... با همن... با هم معنی میدن و با هم میان... فکر نکنیم اگه خیلی چیزا واسمون سخته، تا ابد سخت میمونه...مطمئنن یه راحتی باهاشه و بالعکس...البته این نباید یادمون بره که شاید ما فکر کنیم یه سری چیزا واسمون شر و بدیه ولی خیری درش نهفته است و ما حکمتش رو نمیدونیم...وباز هم بالعکس...شایدم فکر کنیم خیره و شری توش باشه...توکل یادمون نره ... خود خوش فقط...! اون بالاها...
ما تا کاری نکنیم هیچی نمیشیم...ما اگه کاری نکنیم و تلاش نداشته باشیم هیچی نیستم جز یه بشر... انسان نمیشیم که انس بورزیم...البته استاد خوبم میگفت خدا همه چیز رو جفت آفریده و خود انسان هم از یه جفت تشکیل میشه...یه مرد یا یه زن تنهایی یه انسان نیستن... با هم اگه بخوان میرسن به انسانیت...زوجیت هم به هم رسیدن نیست... با هم رسیدنه...
همون معیّت خودمونه...
خدایا ! خودت کمکمون کن که بتونیم کار کنیم... در راه خودت...
خدایا ! خودت کمکمون کن که بتونیم عسر رو بپذیریم برای رسیدن به یسر... در راه خودت...
خدایا ! خودت کمکمون کن که انسان حقیقی باشیم نه بشر... در راه خودت...
خدایا خودت کمکمون کن که بتونیم پرواز کنیم و برسیم به همه اینا... در راه خودت...

ولی داره جوونه میزنه... داره بر میگرده...
میخوام کمکم کنی باز رشدش بدم... برسونمش به خودت... اون بالای بالا... تا برسم بهت و تا عمق دلم پرواز کنم و پیدا کنم اون "فانی قریب" ات رو... ببینم اون ا"جیب دعوة الداع" ات رو... همیشه خودت گفتی که اون چیزی که پیش ماست نابود و فانی میشه ولی اون چیزی که پیش خودته فقط میمونه... کاری کن که منم بمونم... کاری کن که برسم پیشت تا وجهم به سمتت بشه و همه تجلی من بشه نور خودت...
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است ،
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!

امسال بعد از دو سال دارن يه گوشه چشمي به من ميكنن... نه ولي به من نيست... به يه بهتر از مني دارن نگاه ميكنن و منم به صدقه سر اون دارن ميبرن... داريم باز ميريم معراج شهدا، هويزه، شلمچه، قتلگاه فكه ، دوكوهه،.... ميبيني همشون موندن... نه به اسم، كه به دل...
خدا رحمت كنه آسد مرتضي رو كه گفت : ما فكر ميكنيم كه شهدا رفتن و ما مونديم ولي يه كم كه ببينيم مي فهميم اي ماييم كه رفتيم و اين شهدان كه موندن...
خدا كنه كه امسال دعاي احسن حال ما رو هم به بهونه ي همون دارندگانش اجابت كنن... شايد كه من هم، نه من و منِ من هم برسيم به اون دائم الرزق بودن در درگاه الهي و سر خوان پر نعمت و بي دريغ كريم و بمونيم واسه هميشه، از اون موندنا...
سال ها دوبده ام از پي خودم، ولي
تا به خود رسيده ام، ديده ام كه ديگرم
با خودم چه كردهام؟ من چگونه گم شدم؟
باز مي رسم به خود ، از خودم كه بگذرم؟

لبيك اللهم لبيك... لبيك لا شريك لك لبيك... ان الحمد والنعمة لك والملك....لا شريك لك لبيك...
دلم تنگ غروب کربلاته.... همه عالم فدای یک نگاته...
دعا کنین که روزی شب قدرمون باشه واسه امسال...
همین الان اگه یه کم بو کنین میبینین که داره باز بوی محرم میاد...
چیزی نمونده...اونایی که مثل من نتونستن ماه رمضونشونو درست استفاده کنن، بشنون، بوکنن که داره صدا و بوی یه آقایی میاد که اینقدر مهربونه که خیلی کمکمون میکنه که برسیم به جایی که میخوایم برسیم...دوباره صدای "وعلی الارواح التی حلت بفنائک" رو میشه از درو دیوار شنید که دارن کم کم این نغمه ی همیشگیشون رو بلند تر و بلند تر نجوا میکنن...
حسین ارباب بی نظیر من....حسین انت نعم الامیر من
صلی الله علیک یا مولای یا ابا عبدالله الحسین
صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
آقاجون دلم هوایی شده باز
کربلایی نه رضایی شده باز
در پایان ماه مبارک رمضان...این ماه خدا...در کنار وجیه خدا...ان شا الله

................... ......................
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

...كاش می شد همیشه در كنار مسجدی ایستاد...
...كاش میشد همیشه نماز بود... همیشه تابستان...

الا ای زنان مدینه شبها آسوده بخوابید که صدای ناله زهرا دیگر از بیت الاحزان نمی آید...




الا ای بهترین عالمین... در حیرتم که چگونه این نامردمان هنوز چند ماهی از رحلت عزیزترین مخلوق خدا نگذشته پاره جگر او را اینگونه آزردند ... مگر نشنیده بودند از مولای کونین که : فاطمه بضعة منی فمن ابغضها فلقد ابغضنی و من ابغضنی ابغض الله...
هیهات و صد افسوس بر آنانی که آزردند تو ای مهربان بانوی ما...
ای نامردمان چه میکنید؟ ... چه چیز را اینگونه می طلبید که حاضرید به بهای آن جان عزیز فاطمه را نیز در ازایش بپردازید...
مگر نشنیدید که فاطمه کبری در آن خطبه زیبا و بی مثالش که تنها ده روز از رحلت پدر بزرگوارش گذشته بود فرمودند:
"... بدانيد اگر همه شما هم كافر شويد و به حق پشت كنيد، خداوند همچنان ستوده است و احتياجي به شمايان ندارد.
و بدانيد آنچه را كه اينك گفتم؛ گفتم، در حالي كه ميدانستم هرگز ياوري نخواهيد كرد. ولي آنچه گفتم راز دل غمين من بود كه در سينه جمع شده و دود حزن و اندوه من بود كه در دل خستهام متراكم شده و آه آتش افروزي كه از سينه دردمند من شعله كشيده؛ تنها خواستم با شما حجت را تمام كرده باشم."
اما....اما ای مهربان بانوی ما....تو خود حجتة الله علی الحججی...تو خود پایان حجتی بر ما...
با نوی ما...سرو ما... ما را دریاب در این وانفسای نامردمی و نامردی...

یا فاطمة اشفعی لنا عند الله...فی کل مکان...و فی کل حال...


